۰
پیرمردی لطیف در بغداد
دخترک را به کفشدوزی داد
۱
مردکِ سنگدل چنان بگزید
لبِ دختر، که خون از او بچکید
۲
بامدادان پدر چنان دیدش
پیش داماد رفت و پرسیدش
۳
کای فرومایه، این چه دندان است؟
چند خایی لبش؟ نه اَنبان است !
۴
به مِزاحت نگفتم این گفتار
هَزْل بگذار و جِدّ از او بردار:
۵
خویِ بد در طبیعتی که نشست
ندهد جز به وقتِ مرگ از دست
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.