اثر ادبی

حکایت شمارهٔ ۴۴

♡
۰

پیرمردی لطیف در بغداد

دخترک را به کفشدوزی داد

۱

مردکِ سنگدل چنان بگزید

لبِ دختر، که خون از او بچکید

۲

بامدادان پدر چنان دیدش

پیش داماد رفت و پرسیدش

۳

کای فرومایه، این چه دندان است؟

چند خایی لبش؟ نه اَنبان است !

۴

به مِزاحت نگفتم این گفتار

هَزْل بگذار و جِدّ از او بردار:

۵

خویِ بد در طبیعتی که نشست

ندهد جز به وقتِ مرگ از دست

آثار سعدی
✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…