۰
شیرینلبی که آفت جانها نگاه اوست
هرجا دلیست بستهٔ زلف سیاه اوست
۱
کردم سراغ دل ز مقیمان درگهش
گفتند رو بجوی مگر فرش راه اوست
۲
گویند یار خون دل خلق میخورد
وان لعل سرخ و دست نگاربن کواه اوست
۳
او پادشاه کشور حسنست و ما اسیر
وآن زلف پر خم و صف مژگان سپاه اوست
۴
گفتم به قتل من چه بود عذر آن نگار؟
گفتند خوی سرکش او عذرخواه اوست
۵
گفتم بغیر عشق چه باشدگناه من
گفتند زندگانی عاشق گناه اوست
۶
جانا بهار صید زبانبستهایست لیک
چیزی که مایهٔ نگرانی است آه اوست
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.