۰
بهر که قصه دل گفته ام دلش خونست
توهم مپرس ز من، تا نگویمت چونست
۱
منم، که درد من از هیچ بیدلی کم نیست
تویی، که ناز تو از هر چه گویم افزونست
۲
مگو که: خواب اجل بست چشم مردم را
که چشم بندی آن نرگس پر افسونست
۳
همای وصل تو پاینده باد بر سر من
که زیر سایه او طالعم همایونست
۴
کنون که با توام، ای کاش دشمنان مرا
خبر دهند که: لیلی بکام مجنونست
۵
طبیب، گو: بعلاج مریض عشق مکوش
که کار او دگر و حال او دگرگونست
۶
هلالی، از دهن و قامتش حکایت کن
که این علامت ادراک طبع موزونست
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.