۰
برخیز، تا نهیم سر خود بپای دوست
جان را فدا کنیم، که صد جان فدای دوست
۱
در دوستی ملاحظه مرگ و زیست نیست
دشمن به از کسی، که نمیرد برای دوست
۲
حاشا! که غیر دوست کند جا بچشم من
دیدن نمیتوان دگری را بجای دوست
۳
از دوست، هر جفا که رسد، جای منتست
زیرا که نیست هیچ وفا چون جفای دوست
۴
با دوست آشنا شده، بیگانه ام ز خلق
تا آشنای من نشود آشنای دوست
۵
در حلقه سگان درش می روم، که باز
احباب صف زنند بگرد سرای دوست
۶
دست دعا گشاد هلالی بدرگهت
یعنی: بدست نیست مرا جز دعای دوست
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.