۰
نا دیده میکنی، چو فتد دیده بر منت
جانم فدای دیدن و نادیده کردنت
۱
فردا، که ریزه ریزه شود تن بزیر خاک
برخیزم و چو ذره درآیم ز روزنت
۲
با آنکه رفت روشنی چشمم از غمت
دارم هنوز دوست تر از چشم روشنت
۳
گر میکشی، نمیروم از صید گاه تو
دست منست و حلقه فتراک توسنت
۴
بر دامن تو باده گلگون چکیده است
یا خون ماست آنکه گرفتست دامنت؟
۵
مستی و گردنی چو صراحی کشیده ای
خوش آنکه دست خویش در آرم بگردنت
۶
دیگر ترا چه باک، هلالی، ز دشمنان؟
کان ماه با تو دوست شد و مرد دشمنت
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.