۰
گر ز رخسار تو یک لمعه بدریا افتد
آب آتش شود و شعله بصحرا افتد
۱
بسکه از قد تو نالیم بآواز بلند
هر نفس غلغله در عالم بالا افتد
۲
روز وصلست، هم امروز فدای تو شوم
کار امروز نشاید که بفردا افتد
۳
دارم امید که: چون تیغ کشی در دمِ قتل
هر کجا پای تو باشد سرم آنجا افتد
۴
رفتی از خانه ببازار بصد عشوه و ناز
آه ازین ناز! درین شهر چه غوغا افتد؟
۵
آنکه انداخت درین آتش سوزان ما را
دل ما بود، که آتش بدل ما افتد؟
۶
دل مدهوش هلالی، که ز پا افتادست
کاش در جلوه گه آن بت رعنا افتد
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.