۰
نمیتوان بهتو شرح بلای هجران کرد
فتادهام به بلایی، که شرح نتوان کرد
۱
ز روزگار مرا خود همیشه دردی بود
غم تو آمد و آن را هزار چندان کرد
۲
بلای هجر تو مشکل بود، خوش آن بیدل
که مُرد پیش تو و کار بر خود آسان کرد
۳
خیال کشتن من داشت وه! چه شد یارب؟
کدام سنگدل آن شوخ را پشیمان کرد؟
۴
جراحت دل ما بر طبیب ظاهر نیست
که تیر غمزه او هر چه کرد پنهان کرد
۵
نیافت لذت ارباب ذوق، بیدردی
که قدر درد ندانست و فکر درمان کرد
۶
هلالی، از دل مجروح من چه میپرسی؟
خرابهای که تو دیدی فراق ویران کرد
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.