۰
از حالِ دل و دیده مپرسید که چون شد؟
خون شد دل و از رهگذر دیده برون شد
۱
ما بی خبران، چون خبر از خویش نداریم
حال دل آواره چه دانیم که چون شد؟
۲
دل خون شد و از دست هنوزش نگذاری
بگذار، خدا را، که دل از دست تو خون شد
۳
تا باد صبا در شکن زلف تو ره یافت
بهر دل ما سلسله جنبان جنون شد
۴
کردیم بامید وفا صبر، ولیکن
هر چند که کردیم جفای تو فزون شد
۵
هر قصر امیدی، که برافراخته بودیم
از سیل فراق تو بیک بار نگون شد
۶
در عشق تو گویند: بشد کار هلالی
کاری که مراد دل او بود کنون شد
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.