۰
هرگز آن شوخ بما غیر نگاهی نکند
آن هم از ناز کند گاهی و گاهی نکند
۱
می روم بر سر راهش بامید نظری
آه! اگر بگذرد آن شوخ و نگاهی نکند
۲
این همه ناله، که من می کنم از درد فراق
هیچ ماتم زده خانه سیاهی نکند
۳
حاصل عشق همین بس که: اسیر غم او
دل بمالی ندهد، میل بجاهی نکند
۴
زاهدا، گر هوس باده و شاهد گنهست
بنده هرگز نتواند که گناهی نکند
۵
سوی هر کس که بدین شکل و شمایل گذری
کی تواند که ترا بیند و آهی نکند؟
۶
چون هلالی شرفی یافتم از بندگیت
کس چرا بندگی همچو تو شاهی نکند؟
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.