۰
کاکل ز چه بگذاشته ای تا کمر خود؟
مگذار بلاهای چنین را بسر خود
۱
رفتار ترا، گر ملک از عرش ببیند
آید بزمین فرش کند بال و پر خود
۲
چشم تو نهان یک نظر از لطف بینداخت
ما را ز چه انداخته ای از نظر خود؟
۳
دیروز ز حال همه عالم خبرم بود
امروز چنانم که: ندارم خبر خود
۴
در عشق تو از من اثری بیش نماندست
نزدیک شد آن دم که نیابم اثر خود
۵
من کشته شوم به که جدا افتم از آن در
زارم بکش و دور میفگن ز در خود
۶
دور از تو چه گویم: بچه حالست هلالی؟
درمانده بدرد دل خونین جگر خود
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.