۰
ای کسانی که بخاک قدمش جا دارید
گاه گاه از من محروم شده یاد آرید
۱
تا کی از حسرت او خیزم و بر خاک افتم؟
وقت آنست که از خاک مرا بردارید
۲
گر ز نزدیک نخواهد که ببینم رویش
باری، از دور بنظاره او بگذارید
۳
بی شمارند صف جمع غلامان در پیش
بنده را در صف آن جمع یکی بشمارید
۴
گرد آن کوی سگانند بسی، بهر خدا
که مرا نیز در آن کوی سگی پندارید
۵
بعد مردن سر من در سر کویش فگنید
ور توانید بخاک قدمش بسپارید
۶
تا کی، ای سنگدلان، مرگ هلالی طلبید؟
مُرد بیچاره، شما نیز همین انگارید
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.