۰
جان خواهم از خدا، نه یکی، بلکه صد هزار
تا صد هزار بار بمیرم برای یار
۱
من زارم و تو زار، دلا، یک نفس بیا
تا هر دو در فراق بنالیم زار زار
۲
از بس که ریخت گریه خون در کنار من
پر شد ازین کنار، جهان، تا به آن کنار
۳
در روزگار هجر تو روزم سیاه شد
بر روز من ببین که: چهها کرد روزگار؟
۴
چون دل اسیر تست، ز کوی خودش مران
دلدارئی کن و دل ما را نگاه دار
۵
کام من از دهان تو یک حرف بیش نیست
بهر خدا که: لب بگشا، کام من برآر
۶
چون خاک شد هلالی مسکین براه تو
خاکش به گرد رفت و شد آن گرد هم غبار
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.