۰
وه! که بازم فلک انداخت به غوغای دگر
من به جای دگر افتادم و دل جای دگر
۱
یک دو روز دگر، از لطف به بالین من آی
که من امروز دگر دارم و فردای دگر
۲
غالبا تلخی جان کندن من خواست طبیب
که به جز صبر نفرمود مداوای دگر
۳
پا نهم پیش، که نزدیک تو آیم، لیکن
از تحیر نتوانم که نهم پای دگر
۴
با من آن کرد، بیک بار، تماشای رخت
که مرا یاد نیاید ز تماشای دگر
۵
اگر اینست پریشانی ذرات وجود
کاش! هر ذره شود خاک بصحرای دگر
۶
پیش ازین داشت هلالی سر سودای کسی
دید چون زلف تو، افتاد به سودای دگر
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.