۰
روزی که بر لب آید جانم در آرزویش
جان را بدو سپارم، تن را بخاک کویش
۱
چون از وصال آن گل دیدم که: نیست رنگی
آخر بصد ضرورت قانع شدم ببویش
۲
خورشید روی او را نسبت بماه کردم
زین کار نامناسب شرمنده ام ز رویش
۳
مسکین دل از ملامت آواره جهان شد
ای باد، اگر ببینی، از ما سلام گویش
۴
دهقان ز جوی تاکم سیراب ساخت، یارب
از آب زندگانی خالی مباد جویش
۵
از جستجوی وصلش منعم مکن، هلالی
گیرم که هم نیابم، شادم بجستجویش
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.