۰
یار آمد و من طاقت دیدار ندارم
از خود گله ای دارم و از یار ندارم
۱
شادم که: غم یار ز خود بی خبرم کرد
باری، خبر از طعنه اغیار ندارم
۲
گفتم: چو بیایی، غم خود با تو کنم شرح
اما چه کنم؟ طاقت گفتار ندارم
۳
لطف تو بود اندک و اندوه تو بسیار
من خود گله اندک و بسیار ندارم
۴
گو: خلق بدانند که من رندم و رسوا
از رندی و بدنامی خود عار ندارم
۵
بی قیدم و از کار جهان فارغ مطلق
کس با من و من هم بکسی کار ندارم
۶
حال من دل خسته خرابست، هلالی
آزرده دلی دارم و غم خوار ندارم
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.