۰
خواهم که: بزیر قدمت زار بمیرم
هر چند کنی زنده، دگر بار بمیرم
۱
دانم که: چرا خون مرا زود نریزی
خواهی که بجان کندن بسیار بمیرم
۲
من طاقت نادیدن روی تو ندارم
مپسند که در حسرت دیدار بمیرم
۳
خورشید حیاتم بلب بام رسیدست
آن به که در آن سایه دیوار بمیرم
۴
گفتی که: ز رشک تو هلاکند رقیبان
من نیز برآنم که ازین عار بمیرم
۵
چون یار بسر وقت من افتاد، هلالی
وقتست اگر در قدم یار بمیرم
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.