اثر ادبی

شمارهٔ ۲۴۹

هلالی جغتایی•غزلیات•وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
♡
۰

گفت یار: از ما بکن قطع نظر، گفتم: به چشم!

گفت: قطعا هم مبین سوی دگر، گفتم: به چشم!

۱

گفت یار: از غیر ما پوشان نظر، گفتم: به چشم!

وانگهی دزدیده در ما می‌نگر، گفتم: به چشم!

۲

گفت: با ما دوستی می‌کن به دل، گفتم: به جان!

گفت: راه عشق ما می‌رو به سر، گفتم: به چشم!

۳

گفت: با چشمت بگو تا در میان مردمان

سوی ما هردم نیندازد نظر، گفتم: به چشم!

۴

گفت: اگر با ما سخن داری، به چشم دل بگو

تا نگردد گوش مردم باخبر، گفتم: به چشم!

۵

گفت: اگر خواهی غبار فتنه بنشیند ز راه

برفشان آبی به خاک رهگذر، گفتم: به چشم!

۶

گفت: اگر خواهد دلت زین لعل میگون خنده‌ای

گریه‌ها می‌کن به صد خون جگر، گفتم: به چشم!

۷

گفت: جای من کجا لایق بود؟ گفتم: به دل

گفت: می‌خواهم جزین جای دگر، گفتم: به چشم!

۸

گفت: اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا

تا سحرگاهان ستاره می‌شمر، گفتم: به چشم!

۹

گفت: اگر دارد، هلالی، چشم گریانت غبار

کحل بینایی بکش زین خاک در، گفتم: به چشم!

✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…