۰
دل را ز چاک سینه توانم برون کنم
غم را ز دل برون نتوان کرد، چون کنم؟
۱
خواهم ز دل برون کنم این درد را ولی
در جان درون شود اگر از دل برون کنم
۲
هر محنت از تو موجب چندین محبتست
محنت زیاده کن، که محبت فزون کنم
۳
دل جانب تو آمد و خون کردمش ز رشک
از من عجب مدار که از رشک خون کنم
۴
از رشک خون غیر، که بر دامنت رسد
هر دم ز گریه دامن خود لاله گون کنم
۵
کارم، شبی که بی تو بدیوانگی کشد
افسانه تو گویم و خود را فسون کنم
۶
دیوانه شد هلالی و زنجیرش آرزوست
گیسوی او کجاست؟ که رفع جنون کنم
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.