۰
من سگ یارم و آن نیست که بیگانه شوم
لیک می ترسم از آن روز که دیوانه شوم
۱
ای فلک، شمع شب افروز مرا سوی من آر
تا بگرد سر او گردم و پروانه شوم
۲
من همان روز که افسون تو دیدم گفتم
که: ببیداری شبهای غم افسانه شوم
۳
از در خانقه و مدرسه کارم نگشود
بعد ازین خاک نشین در می خانه شوم
۴
در سرم هست که: چون خاک شود قالب من
بهوای لب میگون تو پیمانه شوم
۵
نرگس مست ترا خواب صبوح این همه چیست؟
خیز، تا کشته آن نرگس مستانه شوم
۶
بی مه خویش، هلالی، چه کنم عالم را؟
گنج چون نیست، چرا ساکن ویرانه شوم؟
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.