۰
صبح امید همانست و رخ یار همان
تار آن طره شبرنگ و شب تار همان
۱
نیست چون هیچ تفاوت ز رقیبان با من
پیش تو یار همان باشد و اغیار همان
۲
طی شد افسانه هر عاشق و معشوق، که بود
قصه ما و تو در کوچه و بازار همان
۳
همره غیر چو باشی دلم آزرده مکن
جان من، بس بود آزار دل زار همان
۴
گویم، ای شوخ، بدیوار غم دل پس ازین
با تو گفتن چو همانست و بدیوار همان
۵
دل و دین باخت هلالی بتمنای وفا
و آن جفا جوی باو بر سر آزار همان
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.