۰
مشکل غمیست عشق، که گفتن نمیتوان
وین مشکل دگر که: نهفتن نمیتوان
۱
غمهای عاشقان، همه گفتند پیش یار
ما را عجب غمیست که گفتن نمیتوان
۲
دندان به قصد لعل لبش تیز چون کنم؟
کان لعل گوهریست، که سفتن نمیتوان
۳
خون بسته غنچهوار دل تنگم از فراق
دلتنگم آن چنان که شکفتن نمیتوان
۴
در خون نشست چشم هلالی، که از رهت
گردی به دامن مژه رفتن نمیتوان
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.