اثر ادبی

شمارهٔ ۳۴۰

هلالی جغتایی•غزلیات•وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
♡
۰

من بیدل بعمر خود ندیدم یک نگاه از تو

نمیدانم چه عمرست این؟ دریغ و درد و آه از تو!

۱

همان روزی که گشتی پادشاه حسن، دانستم

که داد خود نخواهد یافت هرگز دادخواه از تو

۲

مکش هر بی گنه را، زان بترس آخر که در محشر

طلب دارند فردا خون چندین بی گناه از تو

۳

تو شاه ملک حسنی، من گدای درگه عشقم

مقام بندگی از من، سریر عز و جاه از تو

۴

ز هجرت هر شبی سالی و هر روزم بود ماهی

کسی داند که دور افتاده باشد سال و ماه از تو

۵

برغم خویش، تا با غیر دیدم یار دمسازت

گهی از غیر مینالم، گهی از خویش و گاه از تو

۶

هلالی بی تو در شبهای هجران کیست میدانی؟

سیه بختی، که روز روشن او شد سیاه از تو

✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…