۰
جان من، گاهی سخن کن ز آن لب و کامی بده
ور سخن با عاشقان حیفست، دشنامی بده
۱
چون دل از دست تو بی آرام شد، بهر خدا
بر دلم دستی نه و یک لحظه آرامی بده
۲
میکنم پیش تو عرض حال بی سامان دل
گر توانی قصه او را سرانجامی بده
۳
ساقیا، از آتش دل شعله در جانم فتاد
تا زنم آبی بر آتش، لطف کن، جامی بده
۴
تا تو را فارغ شود خاطر ز سختیهای دهر
چند روزی دل به دست نازک اندامی بده
۵
جان من در حسرت آن ساعد سیمین بسوخت
چند سوزی بیدلان را؟ وعده کامی بده
۶
ناصحا، پند تو از طعن هلالی تا به کی؟
ای نکو نام دو عالم، ترک بدنامی بده
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.