۰
چون گویمت که: در دل ویران من درآی
بشکاف سینه من و در جان من درآی
۱
هر شب منم فتاده ز هجران بگوشه ای
آخر شبی بگوشه هجران من درآی
۲
رفتی ببزم عیش رقیبان هزار بار
یک بار هم بکلبه احزان من درآی
۳
گفتم: درآ به دیده، چرا در نیامدی؟
ای نور هر دو دیده، بفرمان من درآی
۴
در کنج غم بدیده گریان نشسته ام
ای باغ نو شکفته خندان من، درآی
۵
روزی اگر بلطف نیایی بسوی من
باری، شبی بخواب پریشان من درآی
۶
حیران نشسته ام چو هلالی در انتظار
ای مه، بیا، بدیده حیران من درآی
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.