۰
من بنده کمین و تو سلطان کشوری
روزی به چشم لطف برین بنده بنگری
۱
جان و دلست صورت و جسم لطیف تو
روح مجسمیّ و حیات مصوری
۲
گفتی: هلاک شو، که به سوی تو بنگرم
اینک هلاک میشوم، ای کاش بنگری!
۳
در هر گذر که باشم و بینی مرا ز دور
نزدیک من رسیّ و نبینیّ و بگذری
۴
یوسف به حُسن از همه خوبان نکوترست
اما عزیز من، تو ازان هم نکوتری
۵
ای دل، که پابکوی ملامت نهاده ای
باور مکن که: سر بسلامت برون بری
۶
داری نظر بحال همه از ره کرم
اما نظر بحال هلالی ستمگری
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.