۰
مشکن صنما عهد که من توبه شکستم
وز بهر تو در کنج خرابات نشستم
۱
اندر صف خورشیدپرستان شدم اینک
زیرا که میان سخت به زنّار ببستم
۲
پیش تو برم سجده میانبسته به زنّار
تا خلق بدانند که خورشیدپرستم
۳
بندم کن و حدّم بزن ای شحنهٔ خوبان
کز هجر تو دیوانه و از عشق تو مستم
۴
از مستی و دیوانگی من چه گریزی
کز تو گذرم نیست به هر حال که هستم
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.