۰
کرانه گیرم تا خود ز عشق باز کنم
در خصومت بر خویشتن فراز کنم
۱
زعشق دوست بدین عشق و دوستی که منم
نه ممکن است که من خود زعشق باز کنم
۲
زیاد روی خداوند آن دو زلف سیاه
چو نام عشق بود من سخن دراز کنم
۳
گرش ببینم و دستم به زلف او نرسد
به چشم با سر زلفش ز دور راز کنم
۴
نیوفتد سخنش در برابر سخنم
که او حدیث زناز و من از نیاز کنم
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.