۰
بیار باده و بازم رهان ز مخموری
که هم به باده توان کرد دفع رنجوری
۱
به هیچ وجه نیابد چراغ مجلس انس
مگر به روی نگار و شراب انگوری
۲
به سحر غمزه فتان هیچ غره مباش
که آزمودم و سودی نداشت مغروری
۳
ادیب چند نصیحت کنی که عشق مباز
که هیچ نیست ادیب این سخن به دستوری
۴
به عشق زنده بود جان مرد صاحبدل
اگر تو عشق نداری برو که معذوری
۵
به یک فریب نهادم صلاح خویش از دست
دریغ آن همه زهد و صلاح مستوری
۶
رسید دولت وصل و گذشت محنت هجر
نهاد کشور دل باز رو به معموری
۷
به هر کسی نتوان گفت درد او حافظ
بدان بگو که کشیدهست محنت دوری
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.