۰
شاه زاده ضیافَتی کردی
کِافَت آوَرد مَر ضیایِ ترا
۱
کارهایت معرِّفی کردند
سستیِ عقل و ضعفِ رایِ ترا
۲
به همه کفش دادی و مَلِکی
زان که کوچک بُدند پایِ ترا
۳
هیچ بر من ندادی و گفتی
رَوَم و سر کنم هِجایِ ترا
۴
چَشم ! اگر روزگار بُگذارَد
در کفِ تو نِهَم سَزایِ ترا
۵
لیک حالا جز این نخواهم گفت
که برَد مرده شو سَرایِ ترا
۶
نه سرایِ ترا به تنهایی
هم عطایِ تو هم لَقایِ ترا
۷
خوب شد بر مَنَت نَرَسید
بنده گاییدم آن عَطایِ ترا
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.