۰
در بُن یک بیشه ماکیانی هر روز
بیضه نهادی و بردی آن را یک کُرد
۱
بس که ز راه آمد و ندید به جا تخم
خاطرش از دست برد کُرد بیازرد
۲
بود در آن بیشه پادشاه یکی شیر
داوری از کُرد پیش شیر همی بُرد
۳
داد بدو پاسخی چنین که بباید
پاسخ شاهانه اش به حافظه بسپرد
۴
گفت چرا ماکیان شدی نشدی شیر
تا نتواند خَلق تخم ترا خورد
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.