۰
تا خدا تَرکِ خدایی گوید
وز خدایش جدایی جوید
۱
ول کند کرسی و عرش و همه را
کم کند از دو جهان همهمه را
۲
خشگ گردد به رگ هستی خون
لغو گردد عمل کن فیکُون
۳
راه یابد به فلک غمازی
انجمن سازی و پارتی بازی
۴
انگلیسان به فلک رخنه کنند
نقشهای طرح در آن صحنه کنند
۵
حرف نفتی به میان اندازند
در فلک مجلس شورا سازند
۶
حزبی و لیدری و انجمنی
جعل قانونی و درد وطنی
۷
اکثریت کند آماده سفی
با اقلیت یا بی طرفی
۸
من که آخر چشم آسیب ممات
از چه بایست کشم رنج حیات
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.