۰
تا تو باشی بسته هر بیم و تاب
روزه داری صرفه نان است و آب
۱
ای تهی کرده شکم از غافلی
دل تهی کن این بود الصوم لی
۲
خانۀ نه در به بند ای کدخدای
پس روان هفت منظر برگشای
۳
پای خود افشردۀ از گمرهی
چنگ در دنیا مزن تا وارهی
۴
همچو ماه نو چه باشی پایبند
گر بگه خیزی چو صبح خیره خند
۵
گر تو افطار از هوای خود کنی
روزه خود را همه باطل کنی
۶
روزه داری را که با خود کار نیست
جز بدیدار خدا افطار نیست
۷
هر نفس عیدی کن ای صاحب نظر
ماجرائی نیست با مرد سفر
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.