۰
از حجاب نفس ظلمانی برآی
تا شوی شایسته قرب خدای
۱
آفتاب از آسمان پیدا نمود
چشم نابینا نمی بیند چه سود
۲
ای که چشمت را به معنی نور نیست
نزد حق شو حق ز بنده دورنیست
۳
ای بما از ما بما نزدیکتر
داند آنکس کو ز خود دارد خبر
۴
تا ز قرب و بعد برناری نفس
زانکه این علت همه خار است و بس
۵
این همه مغز است اینجا پوست نی
دوست را پروای نام دوست نی
۶
نور حق پیداست لکن جیب تست
دیده حق بین بباید از نخست
۷
قرب حق دوری تست از بود خویش
بی زیان خود نیابی سود خویش
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.