۰
آمد بر من خادمکی همچو دو پیکر
ز آهن زده بر خود گرهی سخت میانش
۱
دارد دو سر و یک دهن اما دهنش را
نی رسته دندان بوی اندر نه زبانش
۲
وین طرفه که بی آنکه نماید سر دندان
پاره کند آنرا که در آید بدهانش
۳
بی روح و روانست ولی کار بری جلد
دارد ذکر اما کس و کونست عیانش
۴
تا در نکنی در کس و کون وی انگشت
در کار نیاید تن بی روح و روانش
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.