۰
گفتمش وقت تو کردیم دل ویران را
گفت کس جای به ویرانه دهد سلطان را
۱
ناوکش خواستم از سینه کشم کز سر عجز
دل گرفتش بدو دستی که مکش پیکان را
۲
گفتمش رخنه کنم در دل سنگین از آه
تیر پرتاب کجا رخنه کند سندان را
۳
خط و خال و مژه و زلف تو خوش دام رهند
کافران نیک به بستند ره ایمان را
۴
جز خم زلف تو کاو سایه بر آن چهره فکند
سایبان بر مه و خورشید که کرده بان را
۵
تا کی آشفته علی جوئی و گوئی از غیر
هر که واجب طلبد نفی کند امکان را
۶
شیخ پیمانه شکن رفت خدا را مددی
که به پیمانه می تازه کنم ایمان را
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.