اثر ادبی

شمارهٔ ۴۱

♡
۰

پند بیهوده مگو ناصح بیهوش مرا

آتشی هست که می‌آرد در جوش مرا

۱

ضیمران رویدم از گلشن خاطر همه شب

در ضمیراست چه آنزلف بناگوش مرا

۲

همه شب دست در آغوش رقیبان تا صبح

وه که یکشب نشدی دست در آغوش مرا

۳

روزگاریست که چون خاک نشینم برهت

کردی از صحبت اغیار فراموش مرا

۴

نه پس از هجر بود وصلی و نوش از پس نیش

خورده ام نیش بسی لطف کن آن نوش مرا

۵

گفت آشفته تو با من چکنی حور طمع

یوسفم من بزر ناسره مفروش مرا

۶

رحمی ای ساقی میخانه وحدت رحمی

بیکی ساغر مستانه ببر هوش مرا

۷

سرو گو جامه سبز چمنی را برکن

که چمد در چمن آن سرو قباپوش مرا

۸

دوش بود آن بر دوشم همه شب در آغوش

کی رود از نظر آن لطف بر دوش مرا

✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…